<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>  آرومـــــــا/ArOma</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com</link>
<description>روز‌نوشت‌ها .</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Mar 2011 18:18:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>- - - -</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>باید گذاشت و گذشت .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 09 Mar 2011 18:18:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما همه تسلیمیم !</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فیلم Damage فیلم خوبی نبود . البته منظورم از خوب نبودنش بیشتر اون مثبت 18 بالای کاور فیلم‌ِ که سه سرنخی از ماجرای فیلم به آدم میده .&lt;br /&gt;ماجرای عشق مرد مسنی که عاشق نامزدِپسرِخودش شده و دست از این عشق برنمیداره تا وقتی که گند کارش در میاد . تاوان این عشق هم ،از دست دادن پسرش و لو رفتن ماجراست . پسر بیچاره چند روز مونده به ازدواجش پدرش (که اتفاقا یکی از سیاسـیون مملکتش بوده و همه روش حساب باز میکردن ) و نامزدش رو در حال عشق‌بازی میبینه و از پله‌ها پرت میشه پایین و میمیره . &lt;br /&gt;این جور فیلم‌ها وقتی به اینجای کار میرسند یه حسی درمن به وجود میآرند که میگم :خب حالا که چی ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ولی این چند ثانیه آخر فیلم و باعث میشه از وقت گذاشتن براش پشیمون نشم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://021.img98.net/out.php/i150521_Capture.JPG&quot; style=&quot;width: 546px; height: 364px;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مردی که همه‌ی زندگی و خانواده و مال و منالش و از همه مهمتر پسرش رو در اثر این حادثه از دست میده ،از خانواده طرد میشه و به قول ما سر به بیابون میذاره .و همین طور که ما داریم بیچارگی مرد متمول و محترم قصه رو میبینیم ، صدایی روی پس زمینه‌ی فیلم پخش میشه که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;برای بریدن از این دنیا زمان بسیار کوتاهی طول میکشه&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;ٱنچه که سرنوشت ما رو رقم میزنه دور از دسترس و اراده ماست&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;ماوراء آگاهی ماست&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;ما همه در برابر عشق تسلیمیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;زیرا که عشق به ما یکجور احساس ناشناخته‌ای میدهد !&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;..&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;دیگه هیچی اهمیتی نداره ..&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;×یعنی میگی پیرمرد از عشق و گذشته‌ي خودش پشیمون نبود ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Mar 2011 13:32:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه وقتایی آدم تحملش تموم میشه!</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیگه داره حالم به هم میخوره از این همه تحلیل‌های مسخره . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چرا مردم ما سرشون رو توی هر کاری فرو میکنن ؟ مگه همه چی به مردم مربوطه اصلا ؟ به نظر من تقصیر خود این نظامه که از اول مردم رو عادت داده و یه جورایی تشویق کرده سر از کار حکومت در بیارن .بودجه دیر میره مجلس به ما چه ؟به درک . اگه ما خواستیم واسه این چیزا حرص بخوریم میرفتیم رئیس جمهور میشدیم خب ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;صفحه‌ی گوگل ریدر رو که میای پایین انگار اومدی تو سایت خبری ! انگار یه مشت نماینده مجلس و وکیل و وصی دارن وبلاگ مینویسند تو این زمونه . چه مرگتونه بابا ؟ نارحتین، پاشین برین از این مملکت یه جا دیگه زندگی کنید فعلا . یا حد اقل اونقدر جربزه داشته باشید که انقلاب درست حسابی بکنید . اصلا انقلاب نمیتونید بکنید ؟ خب یه رهبر درست حسابی پیدا کنید . اونوقت من جلوی صف همه تون راه میرم .یه رهبری که شعارش معلوم باشه ، خواسته‌ش معلوم باشه ،  بابا رهبری که خودش جرات دفاع از خودش رو نداره و فقط نگاه میکنه کی رو میخواد نجات بده ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;هیچ کس از وضعیت مملکتش راضی نیست . من از همه‌تون ناراضی ترم به خدا . ولی این بچه بازی‌ها فقط یک ساله اعصاب همه‌مون رو خراب کرده .مردم رو به جون مردم انداخته و حکومتی‌ها رو به داشتن پشتوانه امیدوار تر کرده . &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 102);&quot;&gt;هیچ جای دنیا با قرار گرفتن مردم مقابل مردم انقلاب نشده ،‌اینجا هم تا وقتی ما خودمون با خودمون میجنگیم فقط حاصلش همینه که تا حالا بوده !&lt;/span&gt;10  اسفند فلانیا میان 4 تا شعار میدن ، 12 اسفند فلانیا میان 6 تا شعار میدن . بعد تلویزیون ایران میگه اینا بیشتر بودن ، بی‌بـی‌سـی میگه اونا بیشتر بودن . بعد یه عده میان مینویسن تلویزیون چیز خورده میگه فلانیا بیشتر بودن . بعد یکی میاد کامنت میذاره بله بله ما بیشتر بودیم تازه‌اشم . بعد دوباره میره تا هفته دیگه.الانا که تازه پیشرفت هم کردیم . سر کشته‌ها هم دعوا میکنیم با هم . انگار چه فرقی میکنه کی باشه طرف . مهم اینه که یه هم‌وطن این وسط از بین رفته .میتونسته زندگی کنه و  زنده باشه ، که نیست سر هیچ و پوچ.حالا گیس و گیس کشی که مال کیه! به خدا آدم خنده‌ش میگیره . &lt;br /&gt;خلاصه باید صبر کرد همه نارضایتیشون عود کنه ، که دیگه نخوای بری تو خیابون به هموطنت فحش بدی و کتکش بزنی ،‌که بعد با افتخار فیلمش رو شیر نکنی . &lt;strong&gt;باید به اونجایی برسه که همه‌ی مردم یک طرف باشند، در مقابل حکومت .که حکومت مردم رو بزنه ، مردم حکومت رو !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اونوقت با این اوضاع مسخره‌مون به نسل قبلی انتقاد هم میکنیم . اونا خیلی باهوش تر از ما بودن . خیلی !!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Mar 2011 12:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتابـ هـ!</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;همون جور که مستحضر هستید ، در راستای جذب مجدد مردم به سیما و برنامه‌‌های تلویزیون ، نصفی از برنامه‌های قدیمی داره پخش مجدد میشه .&lt;br /&gt;این پخش مجدد گریبان‌گیر برنامه‌های کودک هم هست . &lt;br /&gt;الان که دارم اینو مینویسم ، آفتاب و عزیز‌خانوم در حال پخشه . همچین که قیافه‌ی ملوس آفتاب رو دیدم ، نوستالوژی شدیدی درونم فوران کرد . &lt;br /&gt;یه روز با مدرسه رفته بودیم موزه دارآباد . همه‌مون رو به صف کرده بودن و منتظر بودیم بریم داخل . محوطه پر بود از این صف‌ها با بچه‌های قد و نیم‌قد . با مانتو‌های رنگ وارنگ و گل و گشاد . با شلوارای چین واچین و شبه‌ِکردی ! &lt;br /&gt;من و حمیده داشتیم با هم نقشه‌ میکشیدیم اول کدوم یکی از خوراکیامون رو بخوریم . مدرسه هیچ‌وقت نمیذاشت تغذیه‌ای به جز نون و پنیر و لقمه‌های خونگی ببریم . برای همین یکی از بزرگترین لذت‌های اردو‌ برامون خوردن دسته جمعی چیپس و پفک بود. یهو حمیده خیره شد به یه نقطه و داد زد : آفتابـــــــــه ... منم به همون نقطه نگاه کردم و دخترک سریال دوست داشتنیمون رو دیدم و گفتم : راست میگهههه ... آفتابـــه ... یهو همه‌ی صف بچه‌های مدرسه ما اون نقطه رو نگاه میکردن و با شعف خاصی میگفتن : آفتابه ! &lt;br /&gt;ناظم مدرسه عصبانی شده بود و هی میگفت زشته بچه‌ها .. آفتابه حرف بدیه ... ولی هر کار که میکرد بازم بچه‌ها ساکت نمیشدن .آخر میون همهمه‌ی بچه‌ها اومد به حمیده گفت : چرا گفتی آفتابه دخترم . نمیدونی آفتابه حرف درستی نیست؟ حمیده گفت آخه خانوم ، آفتابه واقعا ... ما که الکی نمیگیم. بالاخره دوزاری خانوم محسنی افتاد . حالا دیگه آفتابه حرف بدی نبود ولی داشت بچه‌ها رو قانع میکرد که با انگشت نشون دادن کسی کار خوبی نیست !!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 28 Feb 2011 11:45:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزمایشگاه </title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خانومه برگه‌ رو داد دستم و با یه لبخند دوست داشتنی گفت: برو صندوق واریز کن عزیزم . &lt;br /&gt;دیدم شده شش هزار و هفتصد تومن . تو دلم گفتم چه زیاد . میشه باهاش دو تا میلک‌شیک ویژه سوپر استار خورد . بعد گفتم به درک .حالا بعد 24 سال اومدم یه آزمایش بدم . مورد داریم ماهی یه بار میاد آزمایش میده ، میلک‌شیک هم نمیخوره اصلا ! &lt;br /&gt;اینا رو همین جوری که خانوم صندوق داره داشت به برگه‌ای که دادم دستش نگاه میکرد و یه چیزایی توی کامپیوترش میزد با خودم میگفتم .&lt;br /&gt;بعد خانومه نگاهم کرد و گفت : شصت و هفت هزار تومن عزیزم ! چشمامو گرد کردم و گفتم جـــان ؟ &lt;br /&gt;خندید و گفت : شصت و هفت تومن .یه چیزی شبیه بغض پرید تو گلوم . قورتش دادم و گفتم آهان ..&lt;br /&gt;توی کیف پولم رو نگاه کردم . چشمم که به پولا خورد ، غصه‌م شد . توی خونه که پولای کیفم رو چک کرده بودم ، خوشحال شده بودم که چقدر برکت داره پولای من ! هرچی خرج میکنم بازم پره .&lt;br /&gt;کیفم رو تکوندم روی میز خانومه . شصت و هفت تومنش رو دادم و برگشتم پیش خانوم اولی . گفتم کاش حد اقل یه بیماری خطرناک مزمنی داشته باشم این همه پولی که دادم حروم نشه ! الان البته خیلی پشیمونم از این فکر بیخودم ! &lt;br /&gt;خلاصه برگشتم پیش خانوم اولی . نمیدونستم چیکار باید بکنم . این جور جاها رو تا حالا تنها نرفته ام .خانومه هنوز لبخندش از روی لبش نیوفتاده بود .گفت برو تو این اتاقه ، بشین رو صندلی . &lt;br /&gt;هنوز نفهمیده بودم میخواد چیکار کنه . راستش فکر میکردم الان باید آدرس wc رو ازش بگیرم ، ولی حرفی ازش به میون نیومد . نشستم رو صندلی ، با یه ترس خفیف تو چشمام . آقاهه همون جور که وسایلش رو آماده میکرد گفت: بزن بالا ! بعد که دید دارم هنوز نگاش میکنم گفت : آستینتو بزن بالا ! &lt;br /&gt;گفتم چیکار میخواین بکنین الان ؟ گفت میخوام خون‌ت رو بکنم تو شیشه.درد نداره نترس . بعد ها‌ها‌ها خندید . اصلا کل پرسنل درمونگاه خوش خنده و سر‌حال بودن امروز .&lt;br /&gt;گفتم خون آدمو میکنین تو شیشه ، شصت و اندی تومن هم پول میگیرین ؟ مادر نزاییده کسی که بخواد سر منو شیره بماله . بعد شروع کردم به فغان . که آی ملت به دادم برسید . همچین که ملت اومدن به خودشون بیان ، آقاهه گفت تمومه ! افکارم نصفه نیمه توی هوا پراکنده شد .به کبودی دستم نگاه کردم و از جا پاشدم. از در اتاق که خواستم بیام بیرون ، برگشتم خونم رو نگاه کردم . روی یه دستگاه داشت تلو تلو میخورد . خوش به حالش . چقدر خوش رنگ بود . دلم براش تنگ شده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;&lt;strong&gt;پ.ن :&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; پست قبلی از زبون من نبود . دوستی خودش رو جای من گذاشته و از طرف من نوشته بود &lt;/strong&gt;.البته من با بعضی از ایده‌هاش موافقم . مثلا این سفر مجردی دوبی احتمالا باید خیلی دوست داشتنی باشه ! ولی از اونجایی که ما خیلی خانومیم اصلا حرفش رو هم نمیزنیم ;)&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 26 Feb 2011 13:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>New Aroma</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;معمولا دختر خانم ها بعد از کنکور کمی سعی می کنند خانمیشونو به اطرافیان ثابت کنند. در مورد من این موضوع نیازی به اثبات نداره و از اونجایی که همه به خوبی به این امر واقفند دیگه نیازی به اثباتش نیست. مثلا یادم می آد بعد از کنکور کارشناسی تا یک هفته همه ظرف های خونه رو من می شستم. یا اینکه اون روسری کوتاه ِ سفیدمو که گلهای یاسی داره روی موهام می بستمو می افتادم به جون در و دیوار و وسایل خونه. اما بدیِ کنکور ارشد همینه که هیچ کاری برای اثبات هیچ چیز نمونده انجام بدی. اگر پرونده ای داشته باشی که حتما بعد از گذشت پنج سال و اندی تو دنیای متفاوت دانشجویی تا به حال رو شده و اگر هم نداشته باشی تا به حال با توجه به اینکه مامان بابای خونه یک دختر کاملا دَدری دارند، خودشون پرونده سازی کردند و با هیچ کاری نمی شه پاکسازی ش کرد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینا رو گفتم تا به دروغ خط اولم خودم اعتراف کرده باشم و احیانا کسی نی آد و تناقض بگیره. چون خیلی گشتم و هیچی پیدا نکردم تا خانوم بودنمو ثابت کنم، تصمیم گرفتم برعکس عمل کنم. به هرحال این هم یک روش تخریبی موثره. شاید خانوادمو اطرافیان دلشون بسوزه و کمی میدان را باز بذارند برای قدرتنمایی من.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خلاصه مثل سگ شدم. هر روز صبح همین جور مدام به جون مامان غر می زنم. بدون توجه به قوانین خونه برا خودم تفریح می کنم. اجازه ی جیک زدن به خواهر کوچیکه نمی دم و هر وقت هم که تو خونه ام صدای موزیک تا آخر بلنده. شب ها با دوستام قرار می ذارم می رم بیرونو نصف شب برمی گردم. بجای اینکه قدم قدم و یواش یواش برم تو اتاقمو بخوابم، وقتی وارد می شم تمام چراغ ها را روشن می کنم و از روی عمد در را محکم به هم می کوبمو فریاد می زنم که شام چی داریم. الان هم اینجا نشستم و دارم فکر می کنم دیگه چه کار می شه کرد برای اثبات خانوم بودن!؟ فکرهایی دیگه ای هم به ذهنم می رسه، اما چون اینجا یک محیط خانوادگیه از گفتنش شرم دارم. می بینید که چون شرم دارم پس کلی واسه خودم خانومم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاید به همین زودی ها هم یک سفر مجردی برم دوبی برگردم. خدا را چه دیدی.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Feb 2011 01:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیاه ، سفید ، خاکستری !</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>اون دفعه سر کنکور کارشناسی هم همین جور بودم .&lt;br /&gt;اصلا انگار اون لحظه که برگه رو میدم دست اون خانوم برگزار کننده‌هـِ و پشت سرم رو نگاه میکنم که مبدا چیزی دوروبرِ صندلیم جا گذاشته باشم ، همه‌ چیز خاکستری میشه برام یهو. &lt;br /&gt;نه این که خاکستری رنگ بدی باشه ها ، نسبت به سیاهی که قبلا بوده خیلی خوشرنگ تره .منم بیشتر دوسش دارم خب .ولی میخوام بگم یهو سفید نمیشه دنیام ... وقت میبره تا تغییر رنگ بده .&lt;br /&gt;همین دیگه .&lt;br /&gt;دیدم یه ساعته از جلسه اومدم بیرون کار دیگه‌ای جز لم دادن رو مبل و سر زدن به وبلاگ خاک گرفته‌م ندارم ، گفتم بیام و بگم هنوز تو مایه‌های خاکستری‌ام!&lt;br /&gt;چقدر با معرفتم من پروردگارا .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://nasrinbb.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;با احترام به وبلاگ سیاه+سفید+خاکستری !&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 19:31:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کی بگه آدم ؟</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از همون اول با آدمایی که رشته ریاضی میخوندن مشکل داشتم . نه به جهت رشته‌شون ، به خاطر افاده‌هایی که طبق طبق با خودشون حمل میکردن اینور اونور . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مثلا به طرف میگفتی من فردا امتحان دارم و فلان ، میگفت وااااا حالا شما رشته انسانی ‌ها که امتحاناتون چیزی نیست ، امتحانای ما رو ندیدی ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یا مثلا وقتی میگفتی معدلم شده فلان ، یک رشته ریاضی خون ملعون از اون طرف برمیخواست و میگفت : حالا توی رشته انسانی معدل فلان اوردن که کاری نداره . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد وارد دانشگاه هم که شدیم همین روند ادامه داشت . توی خود دانشگاه البته ما ،‌اگه به یه موجود رشته فنی مهندسی برخورد میکردیم ،آدم حساب نمیکردیمش اصولا . ولی بازم اطرافیانِ خارج از دانشگاه از این افاضات میفرمودن . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حالا پریشبا طرف ، که لیسانس یکی از رشته‌های تجربیش رو 5 سالیه قاب کرده زده به دیوار و از بیکاری رنج میبره ، برگشته میگه کنکور داری ؟ میگم اوهوم . میگه خب البته کنکور رشته‌های شما که کاری نداره قبول شدنش ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میگم آره خب .. کاری نداره .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میگه فکر نکنم کلا این رشته‌ای که انتخاب کردی چیز به درد بخوری باشه ها. به نظر من که خیلی بی مزه‌س . اصلا حالا مطمئنی همین رشته خوبه که  داری میری ؟؟؟؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;واقعا چقدر امید و روحیه میدن به آدم . خودمون کم شور و شوق داریم ، هی شعف میبخشن به آدم با حرفاشون .. دست گلشون درد نکنه !!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Feb 2011 01:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محض خاطره !</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من کلا آدمِ پایِ بازیِ کامپیوتر بشینی نبودم. الان هم نیستم البته . امکاناتش هم برامون فراهم نبوده هیچ وقت. فقط وقتی آتاری اومد ، آتاری داشتیم . اونم بابام نخریده بود . بابا‌بزرگم برای دایی‌هام خریده بود ، برای ما هم گرفت . بعد ما خوره شدیم . من خیلی کوچیک بودم اون موقع‌ها . یادم نمیاد آتاری دقیقا چه شکلی بود . فقط یادمه یه دسته داشت ،مثل گوشت کوب و من همیشه دلم میخواست این دسته گوشت کوبیه مال من باشه . ولی داداشم بزرگ تر بود و زور بازوش هم زیاد تر ! &lt;br /&gt;مامانم اعتقاد داشت بازی کامپیوتری خیلی بده . سلامت ما رو به خطر میندازه . نمیذاشت اونقدر بازی کنیم تا سیر شیم . بازی جدید هم برامون نمیخریدن . میگفتن همون یکی که بابا‌بزرگ براتون خریده بسه !دو، سه سال همونو بازی کردیم یعنی. &lt;br /&gt;یه بازی بود که باید یه آدم شنل مشکی رو اونقدر راه میبردی تا برسه به خونه‌ش . هیچ خطری توی راه تهدیدش نمیکرد فقط باید از روی جوب‌ها میپریدی . منم چست و چابک میپریدم به امید رسیدن به خونه‌هه . فقط عاشق آهنگی بودم که به نشونه‌ی موفقیت برام مینواخت . &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;جمعه‌ها هم دور هم جمع میشدیم و هواپیما رو بازی میکردیم . که باید بنزین میخورد هی . از همون اول زندگی بنزین برامون یه معضل بود . جاهای راحتش رو من میرفتم ، سخت که میشد ، داداشم دسته رو ازم میگرفت خودش بازی میکرد . میگفت هیسسس .. حساسه . تو نمیتونی رد کنی . منم میگفتم ایشالا وقتی رسیدی به &lt;strong&gt;لولیا&lt;/strong&gt; ببازی . ( اسم یه جا رو که کلی هلیکوپتر میلولیدن توی هم گذاشته بودم لولیا . بابام هم کلی با این اسم گذاریم حال میکرد)&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;                    &lt;img height=&quot;221&quot; width=&quot;332&quot; src=&quot;http://014.img98.net/out.php/i41346_44456109092022480395100001387940488783472746042n.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد از چند سال مامان اینا رو راضی کردیم برامون سگا بخرند . اونم فقط 2،3 تا بازی داشت . &lt;br /&gt;من و داداش و خواهر کوچیکه بازی میکردیم . &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;بعد خواهر کوچیکه بهش فشار اومد بس که پاستوریزه بود . شبا پا میشد سرش رو میکوبید تو دیوار . من نصفه‌شبا غش میکردم از خنده و لحظه شماری میکردم صبح شه و برای مامان تعریف کنم که خواهرک سرش رو میکوبیده تو دیوار &lt;/span&gt;.&lt;/span&gt; بعد کم‌کم کارش به جیغ کشیدن توی خواب هم کشید . مامان گفت اینا به خاطر سگاست .گفت تا روانی نشدین باید سگا رو جمع کنم . حالا بازی‌های سگامون یکیش خرگوش بود ، یکیش خرس ،‌یکیش موش ... فقط یه دونه آدم بود که تفنگ داشت ،‌ روحیه‌ی لطیف خواهرک رو مورد هجوم قرار داده بود . &lt;br /&gt;خلاصه از همون موقع دیگه ما همچین حالت تدافعی راجع به بازی‌های این جوری پیدا کردیم .دیدیم جنبه نداریم دیگه سراغ بازی مازی نرفتیم . ولی این کّک بازی کردن  بعضی وقتا بد جوری میافته به جونم . حالا فوتبال گرفتیم با لپ تاپ وصل میکنیم به تی‌وی بازی میکنیم . عجیبه ! هیچ گونه استعدادی توش ندارم ..&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;پ.ن : قضیه‌ی اون کسیه که یه دکمه پیدا میکنه میره میگه آقا برای این دکمه‌هه یه کت شلوار بدوز !! منم اول این عکس رو دیدم ، بعد پرت شدم به اون دوران و بازی‌ها ، بعد این پست رو نوشتم !!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Jan 2011 20:22:07 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزمِ بد قلقی دارم من !</title>
<link>http://aroma274.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;همیشه یه مقدار زمان میبره تا از توی خماری مسافرت در بیام ! حالا امروز بعد از 3،4 روز ، عزمم رو جزم کردم که بشینم پای درس . &lt;br /&gt;عزمِ بد قلقی  دارم من . به این راحتیا جزم نمیشه ... همیشه باید به زور و کتک و دعوا عزمم رو جزم کنم . حالا الان هم که جزم کردمش و اومدم پشت میزم نشستم و کتابا رو باز کردم ،‌ لپتاپ رو باز کردم که یه آهنگ گوش کنم حالم جا بیاد ،‌ بعد یهو الان میبینم یه ساعته مشغول کامپیوترم و عزمم هم اصلا به روی خودش نیورده که همین چند دقیقه پیش جزم شده و باید من رو بکشونه پای درس !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کمتر از یک ماه مونده به کنکور و من تازه میخوام استارت بزنم ... یعنی خدا این امید رو از ما نگیره :D&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برام آرزوی موفقیت کنید . حتی اگه غیرممکن باشه . &lt;font face=&quot;Tahoma&quot; style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;یا حد اقل برام یه عزم جزم شونده از خدا بخواهید . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;یا اصلا اگه کسی یه عزم خوب داره که راحت جزم میشه و خودش فعلا استفاده‌ای نداره یه 25 روز قرض بده‌ش به من .. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 13:37:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>aroma274</dc:creator>
<guid>http://aroma274.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

